|
مشق شب حکایت مشقهای ننوشته ای است که اکنون مینویسم
|
به عشق قبلی یک مرد پشت پا بزنم
اجازه هست که عاشق شوم که روحم را
میان دست عرق کرده تو تا بزنم
دوباره بچه شوم بی بهانه گریه کنم
دوباره سنگ به جمع پرنده ها بزنم
دوباره کنج اتاقم نشسته شعر شوم
و یا نه، یک تلفن به خود شما بزنم
نشسته ای و لباس عروسیت خیس است
هنوز منتظری تا که زنگ را بزنم؟
برای تو که در اغاز زندگی هستی
چگونه حرف ز پایان ماجرا بزنم؟
دوباره امده ای تا که عاشقت باشم
و من اجازه ندارم عزیز جا.........بزنم
محمد(مشق شب)۱۱/۲/۸۷