واقعا بعضی سفرهای پیشبینی نشده برای ادم عجیبه. عجیب از اون لحاظ که نمیدونی چه چیزهای غیر منتظره ای در انتظار توست. درست مثل من که ناگهان و در ساعت ۷ شب اقای رئیس به ما زنگ میزنه و ازت میخواد که فورا برای یه ماموریت بری بندر عباس و تو نه بلیط قطار داری و نه هواپیما . اونوقت تصمیم میگیری با اتوبوس بری شیراز و بعد هم بندر عباس . و من راهی شیراز شدم. شهری که یک عمر ارزوی دیدنش رو داشتم. قربون حافظ برم که ما رو بد جور طلبید. ساعت ۹ شب حرکت کردم و ساعت ۹ صبح رسیدم. بلیط بندر عباس هم واسه ساعث ۸ شب گرفتم که فرصت داشته باشم شیراز رو خوب بگردم.کلی خوش گذشت اول اومدیم حافظیه و بعد از کلی صفا کنار قبر حاقظ رفتیم توی نمازخونش یه استراخت جانانه کردیم و بعد دوستان قدیمی رو خبر کردیم که نقل و نبات بپاچید تو کوچه اب بپاچید که ما توی شیرازیم. بعد هم به دیدار دوستان شیرازی نائل گشتیم و.... من الان از توی ترمینال شیراز دارم اپ میکنم رسیدم بندر عباس شاید از اونجا هم گزارشی تهیه کردم . فعلا که به طور شدیدی:
شیراز معدن لب لعل است و کان حسن/ من جوهری مفلسم ایرا مشوشم
شهریست پر کرشمه و خوبان ز شش جهت/ چیزیم نیست ور نه حریدار هر ششم
پینوشت: اخ که چقدر الان خوشحالم