تبليغاتX
مشق شب - کسی مرا می شناسد؟یا تغییر قیافه پشت رنو
مشق شب حکایت مشقهای ننوشته ای است که اکنون مینویسم

خب امروز هم واسه خودش روزی بود(میلیونها سال است که روزها واسه خودشون روزی هستند). ماجرا این طور اغاز شد که یکی از دوستان حراستی شرکت به شیوه اون دختره توی سریال چارخونه پرید جلومو ندای یه ماموریت فوری رو داد. با این تفاوت که همون موقع باید به سمت هدف گسیل میشدیم. اقا ما هم ترک یه موتور ۱۰۰۰ نشستیم به چه ماهی. حالا تصور کن ادم شلوار لی بپوشه موهاشم ژل بزنه استین کوتاه هم تنش باشه اونوقت موتور ۱۰۰۰ سوار بشه. بعد از رسیدن به محل هدف دیدیم یه گردان از بچه های حراست بنیاد و سازمان ساختمونو تحت محاصره در اوردن و مسلح به انواع سلاحهای سنگین و نیمه سنگینند ما که همیشه پیشمرگ محسوب میشین عین خوشحالا با یک عدد برگه جلب به عنوان نماینده حقوقی به سمت هدف حرکت کردیم که اقا انگار نقشه عوض شد سریع ما رو به پشت یه رنو هدایت کردند و قرار شد بنده لباسم رو عوض کنم . حالا توی اون موقعیت وسط خیابون من هم باید شلوار پارچه ای میپوشیدم هم پیرهنم و در میاوردم و یه لباسی که اونها داده بودن میپوشیدم به تمام اینها جلیقه ضد گلوله هم اضافه کنید. سرتونو درد نیارم همون جا وسط تمام ادمهای موجود بنده با کمال وقاهت لباسمو عوض کردمو طرف رو هم بدون نیاز به اون همه تانک و مسلسل جلب کردم. این بود خاطره امروز ما از ضلع شمالی میدان فردوسی .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:3  توسط محمد(مشق شب)  |