تبليغاتX
مشق شب - لطف کنید و حال ما را بهم نزنید
مشق شب حکایت مشقهای ننوشته ای است که اکنون مینویسم

معده گرامی کمی اوضاعش این روزها خراب است .رفتم دندون پزشکی دکتر جوان کراوات زده بود . عطر تندش با بوی سابیدن مته با دندان داشت حالم رو بهم میزد با خودم فکر کردم اگر این موجودی مخلوط در معده رو بپاشم رو کراوات و پیرهن سفیدش چه تابلوی زیبایی بشود. خودم رو کنترل کردم و فقط زل زدم به سقف اطاق . کمک اقای دندانپزشک که وارد شد از گوشه چشم نگاه کردم . دختری؟ بود که داشت ناخنهایش را سوهان میزد . شرط میبندم قبل از اومدم من اونا داشتند روی یه تختی با هم دیگه کشتی میگرفتند . اون صحنه رو تصور کردم دست دکتر رو پس زدم و کف پارکت شده رو با تمام وجود رنگ امیزی کردم .اخیش راحت شده . دکتر و اون دختره بهت زده شده بودن. اروم خندیدم و ادای بی تفاوتها رو گرفتم . این روزها دلم میخواد صاف برم جلوی هر کی که ازش بدم میاد و تمام صورتشو با استفراغ مورد عنایت قرار دهم. پس خانمها و اقایان محترم: لطف کنید و این روزها حال ما رو بهم نزنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:2  توسط محمد(مشق شب)  |