تبليغاتX
مشق شب -
مشق شب حکایت مشقهای ننوشته ای است که اکنون مینویسم

و برای دختران شهر من
چیزی جز شهوت بجا نمانده لای پلکهایشان
رقصان چون باد میروی رقص
میرقصی بر صدای سنتور
و سنتور میرقصاندت سنتور
من مجذوب تنی میشوم
که لخت از لباس تو بیرون میزند

زمین دیگر توان چرخش ندارد              تو میچرخی هنوز...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 8:41  توسط محمد(مشق شب)  |