تبليغاتX
مشق شب -
مشق شب حکایت مشقهای ننوشته ای است که اکنون مینویسم

وقتی داری وسائل کافه رو جمع میکنی ارام زیر لب میگویی :

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود .

وسائل کافه رو با حضور تمام بچه ها و تیتر نشینها جمع کردیم و دیگر تمام شد .

بهنام و بیتا یه تابلو به من هدیه دادن و یادگاری برکاغذ نگاشتند:

از بقایای کافه تیتر   تقدیم به بچه محل   محمد کاظم پور   ۳۰.۴.۸۶

بهنام-بیتا

 

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 11:38  توسط محمد(مشق شب)  |