خوش بهحال آن مرد
که در زندگيش
تو راه بروی
خوش به حال مردی
که برایش
تو شيرينزبانی کنی
...
خوش به حال مردی
که نگاه پاک ومعصومانه تو
هرروز به او خیره شود
خوش به حال مردی
که دستهای قشنگ تو
دکمههای پيرهنش را
باز کند
ببندد
تا لبهایت به نجوايی بخندد
....
حسرت دستهایت مانده
به چشمهایم
به خوابهایم
به کش و قوسهای تنم
در حسرت دستهایت
پرپر میزنم
...
چقدر برایت قصه بگويم
چقدر ببوسمت
نوازشت کنم
موهایت را نفس بکشم
تا خوابت ببرد؟
چقدر
نگاهت کنم
نگاهت کنم
تا خوابم ببرد؟
...
چقدربی تو، به تو فکر کنم؟
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 19:13  توسط محمد(مشق شب)
|