تبليغاتX
مشق شب -
مشق شب حکایت مشقهای ننوشته ای است که اکنون مینویسم
وا... ادم توی این خیابونای بالای شهر چه چیزا که نمیبینه و چشم و گوشش

باز نمیشه. ( کاش دوربین داشتم ): اقا توی همین ونک خودمون کنار شیرخوارگاه

امنه یه دختر و پسری داشتن دست در دست هم لی لی کنان و خوشحال راه

میرفتن و یه دفعه ( در حالی که چشمان ما از حدقه داره بیرون میزنه و الان است

که قالب تهی کنیم ) دیدیم پسره داد زد نهههههه ای ول و رسما از دختره

وسط خیابون و در انظار عمومی یک دقیقه عاشقانه لب گرفت ( اقا کفمان برید

امت هم وایساده بودن نگاه میکردن . به جون خودم ) و بعد انگار که هیچ

اتفاقی نیفتاده به راهشون ادامه دادن.

اخه من الان چی باید بگم؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 8:22  توسط محمد(مشق شب)  |