سالهاست که دیگر چاه هم مرا نمیشناسد
برادرانم همه گرگ شده اند و دندانی برای دریدن ندارند
پدرم عصای سفیدش را به من ترجیح میدهد
کنار پیاده روهای همین شهر عشق را به خانه بخت خواهم برد
بدون اجازه بزرگترها- بله-
و عشق به ملکه را کابین دختر رز خواهم کرد
تا یار که را پسندد.
(محمد)