تبليغاتX
مشق شب -
مشق شب حکایت مشقهای ننوشته ای است که اکنون مینویسم
هرگز از مرگ نهراسیدم اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود............

عمران صلاحی مردی که در هنگام به دنیا امدنش لبخند به لب داشت با همان لبخند هم از دنیا رفت .

انگار همین دیروز بود که در روزنامه کارگزاران متن مصاحبه من با عمران در کافه تیتر به اتفاق جمعی از

 دوستان چاپ شد . انگار دیروز بود که عمران کنار من نشسته بود  و از طنز حرف میزد .

گفت: چه خبره از جلو و عقب؟ و البته منظورش عکس گرفتن عکاس ها  بود........................عمران هنوز به فکر عملیاتی عمرانی بود
خبرنگاران پرسیدند...خبرنگاران برای مصاحبه جمع شدند
و صلاحی هم جواب می داد...همه، همه چیز پرسیدند
جلسه حسابی گرم بود...
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 20:35  توسط محمد(مشق شب)  |