یعنی عملا صبح میام پشت میزم و بعد از شام میرم بیرون و حتی یک خط کتاب و روزنامه هم نمی تونم بخونم چه برسه به کارهای دیگه .
امروز صبح وقتی با بدبختی از خواب بیدار شدم و به طرف محل کار می اومدم داشتم فکر می کردم که ما انسان ها ۲ دسته هستیم . یکی اونهایی که زندگی می کنن تا کار کنن و دیگری اونهایی که کار می کنن تا زندگی کنن . و من دارم کم کم به دسته اول می پیوندم .
ما آدم ها انقدر از واقعیت دور شدیم که نمی دونیم زندگی واقعی یعنی چی ؟ و فقط می دویم و می دویم و می دویم ولی نمیدونیم تا کجا باید (ومی خواهیم ) بدویم ؟ از کجا به بعد زندگی خواهیم کرد . چقدر پول برای زندگی لازم داریم و مهم تر از همه آیا فکر می کنید که انسانها برای این آفریده شده اند که فقط کار کنند تا بمیرند ؟
اگر واقعا فکر کنید که ما چرا آفریده شده ایم و آیا این راهی که برای مردن انتخاب کردیم صحیح هست یا نه حتما به حقانیت این راه شک خواهید کرد.
به هر حال من اعتقادی به این روش مردن ندارم و هیچوقت تبدیل به یک ماشین نخواهم شد از هفته دیگه هم که تقریبا عید میشه دوباره بر میگردم به وضعیت عادی و دوباره به راه خود می روم .
اصلا شاید این فشار کاری سالی یک ماه برای من خوب باشه که بتونم سالی یک ماه زندگی آدم های این مدلی رو امتحان کنم .