تبليغاتX
مشق شب -
مشق شب حکایت مشقهای ننوشته ای است که اکنون مینویسم
مدتی هست که به علت نزدیک شدن به عید کارم بیشتر و بیشتر شده تا جایی که از ۸ ساعت به ۱۲ ساعت و از اون هم به ۱۵ ساعت در روز رسید.

یعنی عملا صبح میام پشت میزم و بعد از شام میرم بیرون و حتی یک خط کتاب و روزنامه هم نمی تونم بخونم چه برسه به کارهای دیگه .

امروز صبح وقتی با بدبختی از خواب بیدار شدم و به طرف محل کار می اومدم داشتم فکر می کردم که ما انسان ها ۲ دسته هستیم . یکی اونهایی که زندگی می کنن تا کار کنن و دیگری اونهایی که کار می کنن تا زندگی کنن . و من دارم کم کم به دسته اول می پیوندم .

ما آدم ها انقدر از واقعیت دور شدیم که نمی دونیم زندگی واقعی یعنی چی ؟ و فقط می دویم و می دویم و می دویم ولی نمیدونیم تا کجا باید (ومی خواهیم ) بدویم ؟ از کجا به بعد زندگی خواهیم کرد . چقدر پول برای زندگی لازم داریم و مهم تر از همه آیا فکر می کنید که انسانها برای این آفریده شده اند که فقط کار کنند تا بمیرند ؟

 اگر واقعا فکر کنید که ما چرا آفریده شده ایم و آیا این راهی که برای مردن انتخاب کردیم صحیح هست  یا نه حتما به حقانیت این راه شک خواهید کرد.

به هر حال من  اعتقادی به این روش مردن ندارم و  هیچوقت تبدیل به یک ماشین نخواهم شد از هفته دیگه هم که تقریبا عید میشه دوباره بر میگردم به وضعیت عادی و دوباره به راه خود می روم  .

اصلا شاید این فشار کاری سالی یک ماه برای من خوب باشه که بتونم سالی یک ماه زندگی آدم های این مدلی رو امتحان کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 19:5  توسط محمد(مشق شب)  |