تبليغاتX
مشق شب
مشق شب حکایت مشقهای ننوشته ای است که اکنون مینویسم

دوستت مي‌دارم
درست مثل همين خودكاري كه روان مي‌نويسد درست مثل قصه های مادربزرگ.

میخواهم حس کنم این روزها باید باشی اما نیستی. میخواهم تجربه خودکشی ناموفق را موفق کنم اما نیستی. میخواهم دوستت دارم را یادت بدهم اما نیستی. دوستت دارم را فراموش کن عاشقت هستم را فراموش کن . مردن را به خاطر بسپار که این روزها دارم یادت میدهم. حالا حس میکنم تو از دوست داشتن بویی نبرده ای تو حتی عشق رو غلط فهمیده ای.

میخواهم برای خودم زندگی کنم. بس است تجربه های تلخ بس است سخت است اما میشود حالا برو بمیر و راحتم بگذار که دوستت دارم را میخواهم فراموش کنم و فراموشت میکنم . ما که رفتیم شماها به درک......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 17:1  توسط محمد(مشق شب)  | 

چیه . دنبال چه مطلبی میگردی . مگه غیر از اینه که ما همه گوسفند فرض شدیم و یکی باید ما رو به اخور برسونه . خوب دیگه اون کسی نیست جز همونی که گفتم . تمام شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:24  توسط محمد(مشق شب)  | 

حسین نوروزی یه بازی راه انداخته برای وطن و من هم یک بازیکن این بازی:

وطن خاک نیست که هر جا رفتی و ازت سوال کردن وطنت کجاست نیشتو تا بناگوش باز کنی و بگی ایران .وطن سرامایه توست هویت توست وطن غیرت توست وطن نام توست و وطن چیزهایی است که تو هنوز کشفش نکردی . دلم برای خودم میسوزد وقتی میگم ایران هیچی ازش نمیدونم یا یادم نمیاد.  کاش وطن رو وقتی به یاد میاری پشتوانه فکری داشته باشی و کلی اطلاعات. وطن من ایران است وطن من شهسوار است وطن من روستایی گم نام در دل طبیعتی جاندار است که درختان پرتقالش همشه اماده مست کردن تو هستند. وطن من روستای پدریم که نامش رو برای اولین بار در بلگفا مینویسم شیروان محله است. چرا؟ چون حداقل شهرم و روستایم رو خوب میشناسم و دوستش دارم . وطن یعنی همین جا یعنی ذره ذره خاکم ایران.

پی نوشت: این بلاگها به بازی وبلاگی دعوت میشوند. بادبادکباز/ روزمرگیهای یک اپاچی/سایه/سمفونی مردگان/صحنه پیوسته بجاست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 16:47  توسط محمد(مشق شب)  | 

تا دو ساعت دیگه عازم مهاباد و بوکان هستم. برای زنده برگشتنم دعا کنید. ماموریت فوری و کاملا سری است. دوستان پیشنهاد کردند اگه ته ریشی هم داری بزن و سیبیل بزار چون کرد جماعت گویا مرد است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 16:29  توسط محمد(مشق شب) 

گاهی مواقع بلاگ نویسی ادم رو دچار دردسرهای اساسی میکنه که حتا زندگی بیرون از فضای وب رو هم تحت تاثیر قرار میده. از این رو بر ان شدیم که این وبلاگ را با شرایط زیر به مزایده بذاریم و اصولا از انجایی که(از کجا؟) اون یکی وبلاگمون کلی طرفدار داره و شاید روزانه ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ بازدید کننده داره و کسی هم منو نمیشناسه و هزار اما و اگر دیگه هم پشت سرم نیست میخوایم از دست این بلاگ راحت بشیم و بدیمش به اهالی فرهنگ و هنر.

شرایط شرکت در مزایده: ۱:سن شرکت کننده مهم نیست. ۲: اعتقاد و اینا هم لازم نیست. ۳:شرکت کننده متعهد میشود در راستای قوانین بلگفا حرکت کرده و همچنین شان نام کاربری و نام مشق شب را حفظ نماید . ۴: شرکت کننده مجاز به تغییر نام کاربری و مشق شب نمیباشد. ۵: شرکت کننده میتواند در کدها و قالب و پسورد این وبلاگ تغییرات ایجاد کند . ۶: در صورت توافق هر مطلب و هر پیوند با قیمت جداگانه ای مورد محاسبه قرار خواهد گرفت و در غیر این صورت من میتوانم مطالب و پیوندهای خود را حذف نمایم.

متقاضیان میتوانند همه روزه با گذاشتن یک کامنت خصوصی تا تاریخ ۲۲/۶/۸۶ امادگی خود را برای خرید این بلاگ اعلام نمایند. نتیجه مزایده فقط به اطلاع شرکت کننده گان در مزایده خواهد رسید. کلیه هزینه های اگهی و دفتر خانه ای به عهده برنده مزایده میباشد.

قیمت پایه برای شروع مزایده با قیمت کارشناسی: ۸۵۰۰۰۰۰ ریال میباشد.

این اگهی کاملا جدی بوده و اصلن هم خنده دار نیست. با تشکر

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:10  توسط محمد(مشق شب)  | 

وقتی جرات نداری خودت خفه شی یکی دیگه باید خفه ات کنه ......

پی نوشت۱: ۱۸ تا قرص رو حل میکنی و میخوری اما مجبوری از ترس خیلی چیزا بالا بیاری.

پی نوشت۲: ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:6  توسط محمد(مشق شب)  | 

خميازه های کش دار ، سيگار پشت سیگار
شب گوشه ای به ناچار ، سيگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب ، جان کندنش غريزیست
لعنت به اين خودآزار ، سيگار پشت سیگار

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 9:35  توسط محمد(مشق شب) 

یه خودت خیانت میکنی یا به دیگری . وقتی فاصله بین دود سیگار و چای و جردن و ونک به بالا و میرداماد شریعتی را تماما پیاده میروی تا مثلا عین ادم ندیده ها ادم ببینی با ترکیب تازه عشق از نوع کمر به پایینش اشنا میشی که دارن پشت بوته های پارک لخت میشوند تو میترسی که خودت را خیس کنی. وقتی از کافه هنرمندان بیرون میروی دوست داری عق بزنی توی صورت تمام پسرانی خوب میشناسیشان و میدانی که کاری ندارند جز عاشق کردن دختران نابالغی که هنوز بلد نیستند عشق را به لهجه مادریشان تلفظ کنند و وقتی میبینی چه راحت دختران معصوم را عاشقانه بی سیرت میکنند اونوقت به خودت لعنت میفرستی که کاری غیر از دیدن بلد نیستی. اینجا تشنه های سکس خوب سیراب میشوند وقتی توری تازه پهن میشود و تو دیگر چشمانت از معصومیت خالی میشود و عقهایت مرا به یاد زنهای حامله میاندازد.

برقص با تمام وجودت برقص که برفها اب میشوند چون اینگونه میرقصند.

پی نوشت۱: از کافه هنرمندان حالم بهم میخورد به خاطر صحنه هایی که دیدم و شنیدم.

پی نوشت۲: بعضی ها در عین اینکه دوستشان داری اما گاهی شدیدا احمق میشوند حتا خودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11:38  توسط محمد(مشق شب)  | 

کجای سیگار رو باید بوس کرد تا خفه شوی. اگر این روزها دمای بدنم رو اندازه گیری کنم بالای سی درجه اش رو بوی سیگار تشکیل میده . خنده داره نه؟ میخوام خودم رو توی بوی سیگار بقیه خفه کنم اما بقیه خفه میشن از بوی سیگار من . حالا حکایت بوسهای نکرده ات رو میفهمم . دهانم بوی سیگار میداد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 17:35  توسط محمد(مشق شب)  | 

بچه که بودم از افغانیها به خاطر اینکه ماله یک کشور دیگه بودند متنفر بودم . سرایدار باغی در محله پدریم یک افغانی بود و یکی از لذت بخش ترین تفریحاتمون توی دوران کودکی این بود که با بچه های محله (که هممون هم اب دماغمون داشت تا توی دهنمون پایین میومد) بچه همسن و سال اون افغانی رو با چوب و پرتقال پوسیده بزنیم و کلی مسخرش کنیم . بماند که بچه ها توی اون سن چند بار اون دختر بیچاره رو مورد تجاوز (در عالم بچگی میفهمی که؟) قرار دادن و چقدر اون افغانی شکایت ماها رو به بزرگترهای محلمون کرد و به هیچ جا نرسید. بزرگتر که شدم از افغانیها بدم میومد چون یه بار سرایداره اون باغ دنبالمون داده بود و چوبش به من خورده بود . بزرگتر میشدم و هر روز خبر جنایت این افغانیهای لعنتی رو به دختران و زنان کشورم میشنیدم . از هر ۵ قتل ۲ تاش توسط افغانیها صورت گرفته بود . هنوز هم میشنوم اما دیگه ازشون متنفر نیستم چرا؟ خره دور و بره خودتو نگاه کن . بعضی از هم وطنای تو چه کمی از اون افغانی تجاوز گر دارن . احمد شاه مسعود دید منو نسبت به افغانیها عوض کرد و دوستی با یک شاعر افغان و حالا فقط میگم افغانهای توی ایران تا ابد مهمانمون هستند.

پی نوشت۱: واقعا حرف دلم بود؟                                                                                              پی نوشت۲: ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 11:22  توسط محمد(مشق شب)  | 

بهنام و بیتای عزیز یا بیتا و بهنام عزیز (چه فرقی میکند مگه این دو تا از هم جدا هستند) سلام . این روزهادلم عجیب هوای کافه تیترتون رو کرده . دلم عجیب هوای صمیمیتهای بدون ریای کنار شماها بودن رو کرده . دلم عجیب........

این روزها یعنی روزهای بعد از تعطیلی "روزهای کافه نشینیهای بی تیتر". این روزها یعنی همین روزهای لعنتی وقتی به پیشنهاد سعید(میشناسینش که؟) میری کافه تمدن اعصاب خورد کن با اون مانکن که هی جلوت رژه میره و بعد سینا شعبانی دوست داشتنی رو میبینی که حال و روزش تعریفی نداره و روز تو میشه یه روزه گند اعصاب خورد کن . شماها چی کار کردین که ماها به غلط یا درست اسم خودمونو گذاشتیم نسل کافه تیتر ؟

دلم تنگ شده دلم فقط کافه تیتر میخواد دلم فقط و فقط یه جمع دوست داشتنی مثل جمع تمام تیتر نشینها و اهالی شام میخواد که عناصر تشکیل دهندش بهنام و بیتا و کافه تیتر باشه.

دلم خیلی چیزا میخواد.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:37  توسط محمد(مشق شب)  | 

انقدر دنبال خونه گشتم تا پاهام تاول زد و بلاخره نتیجه داد. حالا منم صاحب خونه شدم . یه خونه ۱۰۰ متری توی مرزداران . یه سری از وسایلم هم اوردم چیدم . این دفعه که رفتم شمال باید کتابام هم بیارم .

 روند پیدا کردن خونه این روزها شده مصیبت هر چی بیشتر بگردی کمتر نتیجه میگیری . صاحبخونه ها هم که پول خون باباشونو میگیرن.

پسره سرش رو از شیشه ماشین اورد بیرون و یواش طوری که فقط دختره بشنوه گفت: شبی چند میگیری؟ دختره یه نگاهی کرد گفت اگه خونه خالی داری میام. پسره سرش رو برد توی ماشینو گازشو گرفتو رفت . دختره تا چند ساعت دنبال مشتری با خونه خالی میگشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:52  توسط محمد(مشق شب)  |