|
مشق شب حکایت مشقهای ننوشته ای است که اکنون مینویسم
|
به علت تمام دغدغه های موجود و به علت هزاران تهمت و دردسر و به علت اینکه من نمیتونم فعلا خودم رو ببخشم و به علت مشغله های کاری زیاد و به علت این باید اینقدر کار کنم تا بتونم ماهی ۲۵۰ هزار تومن اجاره خونه تهیه کنم تا اطلاع ثانوی از محضر دوستان مرخص میشم . اومدم خبرتون میکنم .
فعلا یا علی .
..............................................................................................................................
..............................................................................................................................
پی نوشت: به علت غیر قابل چاپ بودن این مطالب و عکسی که میخواستم بذارم این مطلب توسط فیلتیرینگ بلگفا و باقی قضایا سانسور شد. برای دیدن متن اصلی روایت به خودم مراجعه کنید مطلب دستتون میاد .
اقای رئیس جمهور سلام. من اینجام درست روبروت پشت این سیستم لعنتی که هر لحظه امکان داره هنگ کنه و من یادم بره که چی میخواستم بهت بگم. ما یه چند وقت بود میخواستیم باهات درد و دل کنیم . میشنوی؟ خیلی خب عکستو اینجا گذاشتم که هر وقت بلاگمو باز کردم هر چی توی دلمه بهت بگم . میفهمی که؟ خوبه .....
پی نوشت۱: قبلن گفتم توی دلم چیه و کی خالی میشه.
پی نوشت۲: اگه فراموشم کنی:..............
و باز هم توقیف و باز هم بیکار شدن یه عده جوون خوب و فعال و باز هم فضای بسته رسانه ای . الان شاهد خبر داد که شرق دوباره توقیف شد و فقط متاسفم....
معده گرامی کمی اوضاعش این روزها خراب است .رفتم دندون پزشکی دکتر جوان کراوات زده بود . عطر تندش با بوی سابیدن مته با دندان داشت حالم رو بهم میزد با خودم فکر کردم اگر این موجودی مخلوط در معده رو بپاشم رو کراوات و پیرهن سفیدش چه تابلوی زیبایی بشود. خودم رو کنترل کردم و فقط زل زدم به سقف اطاق . کمک اقای دندانپزشک که وارد شد از گوشه چشم نگاه کردم . دختری؟ بود که داشت ناخنهایش را سوهان میزد . شرط میبندم قبل از اومدم من اونا داشتند روی یه تختی با هم دیگه کشتی میگرفتند . اون صحنه رو تصور کردم دست دکتر رو پس زدم و کف پارکت شده رو با تمام وجود رنگ امیزی کردم .اخیش راحت شده . دکتر و اون دختره بهت زده شده بودن. اروم خندیدم و ادای بی تفاوتها رو گرفتم . این روزها دلم میخواد صاف برم جلوی هر کی که ازش بدم میاد و تمام صورتشو با استفراغ مورد عنایت قرار دهم. پس خانمها و اقایان محترم: لطف کنید و این روزها حال ما رو بهم نزنید.
-کجای دنیا مرد با دیدن روسری رنگی یه دختر تحریک میشه که اینجا بشن
-من با وجود مخالفت پدر و مادرم اومدم ایران که فکر میکردم امنیت داره . اما اینجا همین مامورها امنیت رو از من گرفتن .
-اقا عکس نگیر.
-ای مردم کمک اینا دارن منو میزنن.
دیالگهای بالا حاصل اتفاقات دیروز در میدوون ونک بود . دیروز به اتفاق چند تا از بچه های اعتماد ملی برای تهیه گزارش از مبارزه با بد حجابی توی میدوون ونک بودیم . انچه که بیشتر از همه درد اور بود برخورد غیر حرفه ای و گاها بد پرسنل زن نیروی انتظامی با دختران بود . برخی رو به زور سوار ماشین میکردند و به برخی به تذکری اکتفا. دلم به حال دختری سوخت که جرمش مانتوی کوتاهی بود . دلم به حال تمام ان دختران سوخت که واقعا گناهی نداشتند و .................
با تمام این دختران مصاحبه کردم . اقای سردار رادان مشکل ما مانتوهای تنگ نیست مشکل ما روسریهای عقب رفته نیست مشکل ما رنگ روشن لباسها نیست اقای سردار رادان مشکل ما این است که ما نمیخواهیم به زور به بهشت برویم .
جناب سردار مردم ما فرهنگشان خیلی بیشتر از این است که با این مصادیق اعلامی شما تحریک شوند . مردم ما خودشان راه بهشت رفتن را بلدند.

پی نوشت ۱:من در اون اخر عکس در حال تهیه خبر.
پی نوشت۲ : تمام عکسهای انتخاب شده ماله دیروز میباشد .(در ادامه مطلب)