|
مشق شب حکایت مشقهای ننوشته ای است که اکنون مینویسم
|
حسین میخواد بره با زن سفیر انگلیس یه کافی بزنه. میخوام زنگ بزنم که منم با خودش ببره . هنوز دارم مذاکره میکنم . نه بد میگم ؟ داد زدن پشت در سفارت و کافی خوردنش با تو و هر حرکت دیگر اعم از دیدار قرار و کنارش با من.
پی نوشت:
به علت تمام حرکتهای دولت انگلیس در ایران و به علت تمام سنگ اندازیهایش ما و عده ای دیگر تصمیم داریم دهن زن سفیر انگلیس را ب...(همون سرویس بهتره) سرویس کنیم . از تمام علاقه مندان دعوت میشود امادگی خود را اعلام فرمایند.
شرایط:
۱:ورود برای عموم ازاد میباشد.
۲:طی مذاکرات انجام شده در پشت پرده دختر سفیر مصون می باشد.
۳:اقایون در اولویت قرار دارند.
۴:محدودیت سنی وجود ندارد.
۲:توی ماشین پسر عمو مهدی نشستیم داریم میریم ببینیم کدوم مسجد جا داره واسه اعتکاف اسم بنویسیم(مساجد امام حسین و شریفیه و دانشگاه تهران پر شده لطفا مراجعه نکنید)و یه نوار باحال از مرحوم ذاکر هم گذاشتیم داریم فاز میگیریم اقا پلیس دستور توقف داده میگه باید بازرسی بشین.
۳:دختره با ۱۰۰ تا ارایش داره راه میره کاری بهش ندارن یه دختر خانم که لباسش هم مناسبه ارایش هم نداره گرفتن دارن ارشادش میکنن که مثلا چرا موهات رو لایت کردی از زیر روسریت پیداست.
۴:مردم نون شب ندارن بخورن میگن صرفه جویی کنین . بمیریم خوبه؟
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی مواظبه خودت باش.
یک نفر اینجا میمیرد
بدون بوی کافور بدون شهادتین بدون تلقین
یک نفر اینجا میمیرد
بدون اینکه بداند اینجا جای مردن نیست
جای جمع شدن دو بدن است روی یک تخت
یک نفر اینجا میمیرد
بدون هیچ چشمداشتی.
پی نوشت: همین روزها دارم جنازه خودم را سرد شده کنار خیابان میبینم در حالی که انبوه سکه های مردم توی سرم میخورد و من حتی نمیتوانم توی دلم هم فحششان بدهم. پس بر مادر و خواهر کسی که کنار جنازه ام سکه بیاندازد.
و برای دختران شهر من
چیزی جز شهوت بجا نمانده لای پلکهایشان
رقصان چون باد میروی رقص
میرقصی بر صدای سنتور
و سنتور میرقصاندت سنتور
من مجذوب تنی میشوم
که لخت از لباس تو بیرون میزند
زمین دیگر توان چرخش ندارد تو میچرخی هنوز...؟
وقتی داری وسائل کافه رو جمع میکنی ارام زیر لب میگویی :
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود .
وسائل کافه رو با حضور تمام بچه ها و تیتر نشینها جمع کردیم و دیگر تمام شد .
بهنام و بیتا یه تابلو به من هدیه دادن و یادگاری برکاغذ نگاشتند:
از بقایای کافه تیتر تقدیم به بچه محل محمد کاظم پور ۳۰.۴.۸۶
بهنام-بیتا
بقیه عکسها رو هم توی ادامه مطلب ببینین.
اوهام هفتگی - وهم اول: «کافه تیتر» برای تیتر نشینان تنها یک کافه نبود.تنها یک وجب محیط بسته پر از دود نبود که فنجانی قهوه بنوشی و بروی.در «کافه تیتر» زندگی جریان داشت.زندگی روزنامه نگارانی که از سحر تا شام قصه زندگی دیگران را می نویسند و از پیدا کردن «تیتری» زیبا برای گزارش هایشان خوشحال می شوند،«کافه تیتر» تمرین زندگی بود در بعدازظهرهایی که خستگی کار امانشان را می برید و آنان را ناگزیر می کرد به گوشه یی پناه برند تا آرامشی بیابند و رمقی بر داشته خویش بیفزایند تا شاید صبحی دیگر را پس از شام تیره شان بیآغازند.
اما کسانی بودند که تحمل و تاب نیاوردند این زندگی را ... «کافه تیتر» قربانی تنگ نظری آنانی شد که معتقدند:«روزنامه نگار خوب روزنامه نگار مرده ست.»
حالا در روزهایی که شهر تهران پس از یک سال و اندی هم نشینی با تیتر صبح هایش را بدون تیتر به نظاره طلوع آفتاب یخ زده می نشیند.تیترنشینان دلتنگی هایشان را نگاشته اند و نگاه مهربانتان را فرا می خوانند تا دل نوشته هایشان را به آغوش همدلی بپذیرید: «دلتنگی های شهر بدون تیتر را ...»
کافه محبوب ما یک روزنامه بود
تهران پایتخت روزنامه نگاران
كافه ما يك دنيا را تغيير داد!
سرت را بالا بگیر کافه عزیزم!
تیتر یعنی بهترین عبارت...
حس بد اولین بودن!
پاتوق خوب ، عصرهای خوب
ضمیر ناخودآگاه یک ذهن تیتر نشین
از «کافه کرج» تنکابن تا «کافه تیتر» تهران(محمد کاظم پور)
روزنامه نگاری به مثابه اتهامی پر ابهام
وقتی کافه ها هم توقیف می شوند
چشم ها را بستند...
قــــرار مســــدود (داستان کوتاهی برای کافه تیتر)
بالاخره به نبودنش عادت می کنیم (آخرین گفتگو با بهنام و بی تای کافه تیتر)
یک دو سه امتحان میشه .
- بلندگو خرابه اقا باید داد بزنی
- اهای دولت محبوب ملت گوش کن من دنبال خونه میگردم یه ۴۵ متر خونه داری به ما بدی؟(با داد و فریاد)
- اوهوی مرتیکه منافق مخملی اصلاح طلب دوم خردادی دولت رو تخریب میکنی سر دولت عدالت محور داد میزنی به خاتمی رای میدی استین کوتاه میگردی خونه میخوای....
- اینجانب دادگاه صالحه شما رو به جرم خراب کردن بلند-گوی بیت المال و داد زدن در حضور بیگانگان و نشر اکازیب در وبلاگتان به تحمل ۸ ماه زندان انفرادی به متراژ ۴۵ متر محکوم میکنم .
تو.... شاید کنار همین نعش
سر میگردانی و جنازه ها را تلنبار و بی کفن میبینی.
بلا خره دامنه توقیف کردنهای بهانه جویانه پس از توقیف هم میهن دامن بخش دیگری از مجموعه روزنامه نگاری ایران را هم گرفت . ساعتی پیش تنها کافه و اولین کافه روزنامه نگاران ایران پلمپ شد و به خاطره ها پیوست . نسل کافه تیتر و تمام بچه های کافه تیتر و خودم این اتفاق را به جامعه ادبی و روزنامه نگاری کشور تسلیت عرض میکنیم و بهنام و بیتای عزیز ما را هم در غم خود شریک بدانید .
لینک مطالب مربوطه در پیوندهای موقت
این تصویر بر خلاف اینکه در انگلیس کلی جایزه برد و به عنوان آگهی تبلیغاتی" عشق با همه موانع"،معروف شدوبا وجود اینکه در آلمان ایده نوشتن را به یک خواهر روحانی در مورد موارد ممنوعه در کلیساها داد،در ایتالیا ممنوع شد.

چه اشکالی دارد ؟ چرا ما باید غرایض طبیعی را سرکوب کنیم؟. ما اینجا اصلا نمیخواهیم مسئله را به صورت دینی برسی کنیم . ارضای تمایلات جنسی یک نیاز طبیعی است . راه ها هم زیاد است و هم همیشه به روم ختم نمیشود. انچه امروز ما شاهدش هستیم دیگر در بین دختران و پسران نیاز جنسی نیست حالا دیگر مسئله حاد تر شده است اینک نیاز جنسی به التماس جنسی تغییر هویت داده. دختران و پسران فقط سکس میخواهند و تو از نگاهشان میفهمی. به هم التماس میکنن به هزار و یک طریق. دوستی میگفت :اگر پسری بخواهد با دختری و بل العکس پیشنهاد بدهد به خاطر روحیه عدم اعتماد در ما ایرانیها گاهی مدتها وقت این دو تلف میشود اما در غرب پس از ده دقیقه بی تعارف پیشنهادی مطرح خواهد شد و ما التماس جنسی در انها نمیبینیم . جوان ایرانی به قدری درگیر حواشی ناشی از این مسئله شده و میشود که عقده ناشی از این قضیه به شکلی دیگر در او بروز میکند . به فشنها و مانکنهای توی خیابان نگاه کن و به پسرهایی با تیپهای فضایی التماس جنسی در نگاهشان و رفتارشان موج میزند و چون همه با هم تعارف دارند از داخل پوسیده میشوند. عکس بالا این حقیقت رو اشکار میکند که این نیاز تعارف بردار نیست و کلیسا و میکده نمیشناسد هر کسی راه ارضای نیازهای خود را بهتر از دیگران بلد است.
بغض میکنم داد میزنم فحش میدهم . این چه واقعیت باشد و چه دروغ باز هم درد است . حکایت حکایت فیلمیست که این روزها از طریق اینترنت و بولوتوس
دست به دست میشود . دختری که به هر دلیل گرفتار خشم خانواده سنگدل خود میشود و زیر مشت و لگد و کوبیده شدن سنگ مظلومانه جان میدهد در حالی که هیچ کدام انهایی که به خاطر غیرت میزدندش غیرت نجاتش را نداشتند . با خودم فکر میکنم که تا کی باید این تفکر بربریت هنوز در بین این همه ادم وجود داشته باشد و هیچ کاری نشود. میخواهم بالا بیاورم کاش .....
و به ای ذنب قتلت
چقدر با علیرضا خندیدیم چقدر علیرضا با دوربینش شیطونی کرد . تولد میترا خلعتبری عزیز خبرنگار و
روزنامه نگار اعتماد ملی دعوت بودیم . جای همه خالی...

عباس حبیبی جز اون دسته از ادامهایی است که کافیه باهات رفیق باشه اونوقت فقط دوست داره شادت کنه حتی اگه خودش خسته باشه. این روزها به دعوت عباس بازیگر تاتر دایره پینوکیو از عدهای از وبلاگ نویسان به عنوان اصحاب رسانه دعوت شد تا به دیدن این تاتر با اجرای متفاوتی از شخصیت پینوكيو برویم . به قول عليرضا شيرازي ما كه چيزي نفهميديم اما بگيد كه فهميديم. خلاصه ديدن اين اثر در كنار دوستان روزنامه نگار و بلاگ نويس و اتفاقات بعد از اجرا توي تيتر كلي حال داد .


ویلیام بلیک در پینوکیو - با بازی عباس حبیبی
دایره ها نقش بزرگی در تئاتر پینوکیو دار

بهنام قلی پور و بیتا صالحی بختیاری این زن و شوهر دوستداشتنی که سرمایه زندگی مشترکشان را بعد از سالها روزنامه نگاری در این کافه گذاشته اند که شاید من و تو ساعتی گرد هم جمع شویم و فقط از فرهنگ صحبت کنیم و یا حتی عاشقانه بنویسیم . حال جای بچه های شام( یه رمزه) کجاست. کافه گودو که ..... تاتر و بچه سوسول های تازه به دوران رسیده به انجا میروند یا کافه شوکا که از دماغ فیل افتاده ها برای خوردن قهوه با طعم افه های روشنفکری به انجا میروند .
اماکن تمدید مجوز نمیکند . وبلاگ کافه تیتر سایت میشود. فردا یکشنبه انجمن صنفی روزنامه نگاران و دوستان شرق و اعتماد و کارگزاران و اعتماد ملی این قضیه را مطبوعاتی خواهند کرد.
حال قبل از این حرکت رسانه ای عده ای از بلاگ نویسان فاجعه بسته شدن اجباری کافه را به دنیای مجازی خواهند کشاند. منتظر خبرهای بعدی ما باشید. ......

