|
مشق شب حکایت مشقهای ننوشته ای است که اکنون مینویسم
|
هیچ اتفاقی رو قرار نبود ایجاد کنه و فقط قرار بود مثل بقیه اروم اروم
زندگی کنه . اون همه رو دوست داشت به همه مهربونی میکرد با
همه رفیق بود . حالا اون پسر ۲۶ سالش شده . برای خودش کسی
شده یا لااقل خودش این طور فکر میکنه.یه کوله بار تجربه داره
دوست داره پیشرفت کنه و میکنه . و امروز اون برای خودش جشن
تولد کوچیکی گرفته و همه رو از جاهای دور و نزدیک دعوت میکنه
از هر جایی که هستن بهش بگن: تولدت مبارک
منم بهش میگم : تولدم مبارک
به اغوش خانواده میپیوندیم . اما فقط تا ۴ عید . وبعد باز باید به سر کار
برگردیم . یادش بخیر زمان دانشجویی که از یک ما قبل و بعد عید تعطیل
بودیم و حالی به حولی . اما الان چی ؟ هنوز مزه عید و نچشیده
باید برگردیم به این تهران خراب شده که همه چیزش هم توی عید تعطیله
و الکی توی شرکت یه قل دو قل بازی کنیم. خب ادم حوصلش سر
میره . بابامم میگه پسرم هر وقت حوصلت سر رفت پیچشو بکش پایین.
اما تهران خلوت هم لطف خودشو داره. شاید یه جوری این اوقات رو
پر کنم .
با دستاني كه از انتظار خاليست
و ............
شاخه های شسته باران خورده پاک .
دیگه کم کم زمستونم بار و بندیلش رو جمع کرد و داره میره .
به قول قدیمیا زمستون رفت و رو سیاهی به زغال موند .
البته منظور قدما جنس خوب زغال بود . که مصارف عدیده و
گاها منکراتی نیز داشته است . در هر حال حلول ماه مبارک نوروز
بر تمام فجر افرینان عرصه ایثار و پیروان ان حضرت صلوات .
پیشا پیش عیدتون مبارک .




کافه تیتر این هفته میزبان تمام علاقمندانی است که میخواهند
در جشن یکسالگیش شرکت کنند .

یک گربه ای در حیاط خانه مان وجود
داردصدای ناله زن های فاحشه ای را
را در می آوردکه در اتاق دارند انجام
وظیفه می کننددلم به حال جنده ها
می سوزد موجودات بدبختی هستند
همین طور گربه ها
زیر است . انجا که به یک ان افسار هوس و شهوت از دستمان خارج
میشود و :
خانمی با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت: من دو طوطی ماده دارم که فوق العاده زیبا
هستند. اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند که بگویند «ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم
خوش بگذرونیم؟». این موضوع برای من واقعا دردسر شده و آبروی من را به خطرا
انداخته. از شما کمک میخواهم. من را راهنمایی کنم که چگونه آنها را اصلاح کنم؟ ?
کشیش که از حرفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت: این واقعاً جای
تاسف دارد که طوطی های شما چنین عبارتی را بلدند... من یک جفت
طوطی نر در کلیسا دارم . آنها خیلی خوب حرف میزنند و اغلب اوقات
دعا میخوانند. به شما توصیه میکنم طوطیهایتان را مدتی به من
بسپارید. شاید در مجاورت طوطی های من آنها به جای آن عبارت
وحشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند . ?خانم که از این پیشنهاد خیلی
خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت. فردای آن روز خانم با قفس
طوطی های خود به کلیسا رفت و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت.
کشیش در قفس طوطی هایش را باز کرد و خانم طوطی های ماده را
داخل قفس کشیش انداخت . ?یکی از طوطی های ماده گفت: ما دو تا
فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟ ?طوطی های نر نگاهی به
همدیگر انداختند. سپس یکی به دیگری گفت: اون کتاب دعا رو بذار
کنار. دعاهامون مستجاب شد
دستانت را سبز یافتم
و شاخک پیچکی که از استواریت فرار میکرد
سرخ میشوم از تکرار زجر اور زیباییت
به کدام سو میروی
زیبایی که به شیرینی عسل است
و چشمانی که به اندازه تمام اهوهای خانه پدریمان
بوی عسل میدهد
دستهایم دور میشود
خاطره ات را با تمام وجودم میچشم .

یه مدتی که پیدام نبود داشتم به خودم به طور جدی فکر میکردم .
به رفتارهام به شخصیتم به دوستام و به هر چیزی که به نوعی به
من مربوط میشد فکر کردم و کتاب خوندم و موسیقی گوش دادم و سیگار کشیدم .
به حرفهایی که بقیه به من زدن فکر کردم وقتی خودم رو شناختم فهمیدم
که بعضی از حرفهایی که بقیه در مورد من زدن خیلی هم بیراه نیست .
تازه به چند تا درک جدید هم از رابطه خودم و محیط اطرافم هم رسیدم
که جالب بود .
حالا دیگه میدونم که چی جوری باید توی مشکلات با خودم کنار بیام .
الان هم یه حسی شبیه پرواز کردن توی ابرها دارم بی وزن بی وزن
با کلی حس خوب .
یه نسکافه یا یه چیز که ته دلتو بگیره و یه نخ سیگار تمام خستگیهای
روزمره رو از تنت بیرون میریزه .