تبليغاتX
مشق شب
مشق شب حکایت مشقهای ننوشته ای است که اکنون مینویسم
یه مدت دارم خود شناسی میکنم به یه جاهایی هم رسیدم

برای همینه که مدتی پیدام نبود . فعلا تا شناخت نسبی از خودم

بدرود . کسانی هم که منو میشناسن نظرشونو در مورد من بگن .

شاید در شناخت بهتر بهم کمک کنه .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 19:5  توسط محمد(مشق شب)  | 

 

                                     ولنتاین مبارک

با بوسه ای بر لبانت و لبخندی برلبانم چشمهایت را ببند 

و به عشق فکر کن . سبدهای گل سرخ تقدیم تو:

با بودن تو نصیبمان غم نشود  

                       جز پیش تو پشت عاشقان خم نشود

ای عشق همیشه از خدا خواسته ایم 

                                   تا سایه تو از سر ما کم نشود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 16:46  توسط محمد(مشق شب)  | 

خیلی سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم و حرفی نزنم و فقط سکوت

کنم. شاید برای روح سرکش و پرروی من که تحمل حتی یه نگاه چپ

رو نداره و سریع تبدیل به خروس جنگی میشه و داد و قال راه میندازه

و از موضع قدرت جبهه میگیره(حتی اگه حق با طرف مقابل باشه)

سکوت کردن در مقابل داد و بیداد سخت باشه و حتی غیر ممکن.

اما با اینکه حق با من بود سکوت کردم و حرفی نزدم . قدرت برخورد

هم داشتم اما چرا حرفی نزدم؟ چرا کاری نکردم؟ اخه من که از اون

نمیترسیدم من که محق بودم من که............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 15:34  توسط محمد(مشق شب)  | 

من عادت به معرفی کتاب توی این محیط ندارماما این بار حیفم اومد که

کتابی رو که تازگیها از نویسندش به دستم رسیده معرفی نکنم .

کتابی در مورد خاطرات یک خبرنگار زن در مجلس که پر از احساس و

تنفر و پر از حس خوب همراه شدن با خبرنگاری که مخاطب رو محرم

دونسته و به حریم شخصیش راه داده :

کتاب تاج خار نوشته مسیح(معصومه) علی نژاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 17:13  توسط محمد(مشق شب)  | 

دوستی میگفت:

 ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 18:5  توسط محمد(مشق شب)  | 

علی دهباشی - عکس: جواد آتشباری

ما هم که معرف حضور هستیم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 14:39  توسط محمد(مشق شب)  | 

وا... ادم توی این خیابونای بالای شهر چه چیزا که نمیبینه و چشم و گوشش

باز نمیشه. ( کاش دوربین داشتم ): اقا توی همین ونک خودمون کنار شیرخوارگاه

امنه یه دختر و پسری داشتن دست در دست هم لی لی کنان و خوشحال راه

میرفتن و یه دفعه ( در حالی که چشمان ما از حدقه داره بیرون میزنه و الان است

که قالب تهی کنیم ) دیدیم پسره داد زد نهههههه ای ول و رسما از دختره

وسط خیابون و در انظار عمومی یک دقیقه عاشقانه لب گرفت ( اقا کفمان برید

امت هم وایساده بودن نگاه میکردن . به جون خودم ) و بعد انگار که هیچ

اتفاقی نیفتاده به راهشون ادامه دادن.

اخه من الان چی باید بگم؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 8:22  توسط محمد(مشق شب)  | 

در راستای طرح فیلمیزه شدن توی این مدت ما بر ان شدیم ( ۲۵ ساله

موندیم که کدام ؟ ) بریم دو تا فیلم ببینیم:

اخراجیها به کارگردانیه مسعود ده نمکی

کینه۲    که نام کارگردان یادم نیست

حالا چرا اینا : فیلم اخراجیها که لینکهای مربوط به اون رو اینجا میذارم که برید

ببینید : ده نمکی   تولد یک فیلمساز( اقا زاده )

جنگ ناتمام اخراجیها 

اما کینه۲ :

 کینه۲ رو که بعد از کینه۱ اومد (از زمان پیدایش دایناسورها تا کنون ۲ بعد از

۱ میاید گفتم که بدونی ) و از قسمت اولش هم ترسناکتره توی چند تا کشور

مثل ژاپن و اینا فقط برای افراد بالای ۲۲ سال اجازه پخش گرفت . البته ما

که دیروز رفتیم کنار سالن اکران فیلم دیدیم توی صف این فیلم از بچه ۲ساله

تا پیرمرد ۸۵ساله( که با خانم ۱۸ سالشون تشریف اورده بودن ) هم هستن.

البته این جا انقدر ماشاا... بچه های ما تپل مپل و قوی هستند که مطمئنا

این جور چیزا برای مردم ما سوسول بازیه و هر کی که دوست داشت میره

این فیلم رو میبینه حالا میخواد بچه ۳ساله باشه یا مامان بزرگ ۸۸ساله.

البته فایده خوردن شیر مادر و مهر مادری و کانون گرم خانواده و تصادفات

خیابانی و کلی حوادث وحشتناک دیگه رو نباید نادیده گرفت.

حال ما که میریم ببینیم شما هم ایضا.......................

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:21  توسط محمد(مشق شب)  | 

از وقتی که همه ما به دنیا میایم سایه مرگ جلوتر از خودمون بدو بدو

در حال حرکت است . روندی که هیچگونه امکانی برای متوقف کردن ان

نیست. ما در همان حالی که زندگی میکنیم مرگ در همین گوشه و کنار

دارد به ما نگاه میکند و ریز ریز میخندد. اما چرا با اینکه میدانیم مرگ همین

نزدیکیست خللی در زندگی روزمره ما ایجاد نمیکند ؟ ؟

بقیه در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 16:50  توسط محمد(مشق شب)  | 

میخواستم از مرگ بنویسم اما دیدم تا چیزی را تجربه نکردم

و از مرده ها هم چیزی درباره ان نشنیده ام بهتر است سکوت کرده

و از زندگی بگویم . چیزی که در هر حال داریم تجربه میکنیم .

به قول دوستی من زندگی میکنم پس هستم . پس زندگی اغوشت

 را بگشا که ما امدیم .

...............................................................................................

فکر میکردم که خوش میگذرد اما در کنار تمام شادیهای زندگی غم هم

بی سر و صدا راه میرود . وقتی رسیدم خونه خواهرم ۳ روز بود که در

بیمارستان بستری بود . و تمام وقت در ای سی یو . این روزها که فقط به

عشق خواهرم رفته بودم شمال بر من چه گذشت. خواهر کوچولویی

که از جانم بیشتر دوستش داشتم را در احاطه سرمها و دستگاهها و سیمها

میدیدم . بی انکه چشمی باز کند بیانکه صدای من را بشنود در کما بود .

اما دعا کنید که این روزهای عذاب بگذرد و من کادوی تولدش را

و تمام جانم را به او بدهم  بخندد و ........

تا الان ۸ روز است که لبخندش را و چشم باز کردنش را ندیدم .

دعا کنید و دعا : امن یجیب و مضطر اذا دعا و یکشف و سو............

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 10:15  توسط محمد(مشق شب)  | 

چون خیلی شادم میخوام در مورد مرگ بنویسم که بعد نگن

دپرس بود و غمگین و چی چی ..... البته نه الان بلکه به زودی

چون امروز باید برم شمال و تعطیلات . وقتی برگشتم تهران بازم

مطلب رو ادامه میدم .....................

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 14:13  توسط محمد(مشق شب)  | 

دیشب توفیقی دست داد که با پسر عموی محترم و با یک دستگاه

پراید هاچ بک بریم یه هیئت توی کوچه پس کوچه های میدون نور .

من نمیدونم این مداحها چی گیرشون میاد که همش از خرافاتی که قاطی

حوادث کربلا شده مطلب بگن . انگار حضرت علی اکبر جز دامادی اونم توی

اون سرزمین هیچ کار دیگه ای قرار نبود بکنه. یه سفره عقدی چیده بودن

 که بیا و ببین. معرفت هم کشک.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:42  توسط محمد(مشق شب)  | 

بیحسم . اونقدر بی حسم که دوست دارم سالها توی این خلسه

وهم الود غرق باشم و بخوابم . دنیا یواش یواش داره گند کاریهاش

رو به رخ من میکشه .

از دور صدایی میاد: اندکی صبر سحر نزدیک است.

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 19:29  توسط محمد(مشق شب)  | 

سالهاست که پیراهن من بوی خون گرفته است

سالهاست که دیگر چاه هم مرا نمیشناسد

 برادرانم همه گرگ شده اند و دندانی برای دریدن ندارند

پدرم عصای سفیدش را به من ترجیح میدهد

 کنار پیاده روهای همین شهر عشق را به خانه بخت خواهم برد

                                بدون اجازه بزرگترها- بله-

 و عشق به ملکه را کابین دختر رز خواهم کرد 

                                             تا یار که را پسندد.

                                                                         (محمد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 23:20  توسط محمد(مشق شب)  | 

کشته ام خودم را بین تمام فاصله

                         -کنار پای تو-

غزل ناتمامم را دیشب پشت همین پا خاک کردم

من محکوم به مرگی تدریجیم

با دستهایت گلوی خودم را سالهاست که میفشارم

                      -زانو بزن کنار همین پا-

تو محکوم به مرگی تدریجی هستی .

    در اغوش کرمهایی که روی تعفن بدنم میرقصند.                                               

                                                                                          (محمد)

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 15:35  توسط محمد(مشق شب)  | 

         از چشمهایم هیجان را گرفته اید         این روزها عجب خودتان را گرفته اید 

اردیبهشت نیست که اردی جهنم است         لبهای سرختان که دهان را گرفته اید

  به چرت و پرت و فحش و ببخشید مدتیست         از شعرهام لحن و بیان را گرفته اید     

   خانم جسارت است ببخشید یک سوال      با اخمتان کجای جهان را گرفته اید؟

   خانم شما که درس نخواندید پس کجا-       کی دکترای زخم زبان را گرفته اید؟

         خانم جواب نامه ندادید بس نبود؟        دیگر چرا کبوترمان را گرفته اید؟

            خانم اجالتابرویم اخر غزل         نه- این که وقت نیست:امان را گرفته اید

                         دیگر به ما نیامده دل کندن از شما

                                                                                      (محمد)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 7:57  توسط محمد(مشق شب)  | 

امروز یه دوستی زنگ زده بود و میگفت حاجی یه ماشین برات سراغ دارم

توپ. گفتم پولش چی میشه؟ گفت تو یه میلیون بده بقیه رو هم قسطی

ماهی صد و پنجاه. هستی؟ ضامن هم نمیخواد. کی بدش میاد اما ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 13:55  توسط محمد(مشق شب)  | 

دارم مثل بچه ادم از سر کارم میرم میدون ونک و بعد گیشا که دو تا دختر مثلا تریپ بالا

پشت سر منه سر به زیر دارن راه میرن و هی تیکه میندازن . اصلا انگار یه جاهاشون

میخاره. هی میام هیچی نگم ول کنم مگه اونا کوتاه میان. اخر سر برگشتم و دو تا

فحش اب نکشیده و یه گارد پلیسی و...... مثل سگ دمشونو گذاشتن روی کولشونو

سرخ و سفید و در رفتن . اخیییییش دلم خنک شد . شانس اوردن که با خودم عهد

بستم که هیچ وقت دست روی خانومها بلند نکنم. واقعا که کرم از خود درخته.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:41  توسط محمد(مشق شب)  |