تبليغاتX
مشق شب
مشق شب حکایت مشقهای ننوشته ای است که اکنون مینویسم

در دهکدهء ويران شده ديگر نان نيست.

و همهء مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سيمان نيست

و کسي فکر نکرد که چرا ايمان نيست.

و زماني شده است که به غير از انسان هيچ چيز ارزان

نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 16:39  توسط محمد(مشق شب)  | 

چرا ما آدما گاهی وقت ها خيلی بد می شيم !
 باور كنيد بعضي وقت ها مرز بد بودن هم رد مي كنيم.....
 خيلي هامون فكر مي كنيم كه كار درست و بي عيب و نقض هستيم !
 هميشه ذاق مردم رو چوب مي زنيم و بعد مي ناليم كه اي بابا از زندگي عقبيم ،شانس ندريم ، خدا ما رو دوست نداره و غيره.....
 وقتمون رو براي خيلي از مسائل پوچ و بي ارزش تلف مي كنيم .....
 از محكوم كردن و توبيخ ديگران خرسند و خوشنوديم اما غافل از اينكه تو آيينه هم نگاهي به خودمون  نمي ندازيم تا  ببينيم كه چقدر زشتي و پستي ما رو در بر گرفته..
 زير پامون رو نگاه نمي كنيم تا ببينيم داريم تو اين مرداب و لجن زاري كه خودمون براي خودمون ساختيم فرو مي ريم !
 سعي مي كنيم با بد كردن ديگران و تهمت هاي ناروا و غيره خودمون رو بالا ببريم !
 چرا خيلي وقت ها حقيقت رو پنهون مي كنيم تا بازي رو به نفع خودمون تموم كنيم .....
 خيلي حرف ها داشتم كه مي خواستم بگم اما نتونستم !
 چون من دارم با قانون هاي خودم زندگي مي كنم !
 دارم با تعريف هايي كه از زندگي كردم به زندگي نگاه مي كنيم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 16:32  توسط محمد(مشق شب)  | 

:  آ مثل آب ، آفتاب ! ب مثل …؟! شبیه چی ؟! 
اما فقط سکوت توی دبستان نشسته است ! …

تو غایبی … و  من  که بی‌تو حضورش حضور نیست
در چارراه عشق و غم ، شک و ایمان نشسته است

من فکر می‌کند به این که اگر رد پای تو
بر روی سنگفرش خیس خیابان نشسته است –

- پس صورت سیاه جاده چرا خیس گریه است ؟!
این‌گونه سرد و تلخ و سر به گریبان نشسته است ؟!

یا اینکه فکر می‌کند که اگر …  های ! با توام !!
فریاد رعد جای لهجه‌ی باران نشسته است !

 ب مثل چی ؟! پسر ! کجاست حواست ؟! چه می کنی ؟!
شاگرد تنبلی که گوشه‌ی ایوان نشسته است !! 

 من بغض می‌کند … و مِن‌مِن‌اش آغاز می‌شود
در لکنتش هزار گریه‌ی پنهان نشسته است :

 ب … مثل تو … مثل بی‌تو بودن من ! مثل بی‌کسی !
ب مثل بوسه … بوسه‌ای که به سیمان نشسته است !!

ب مثل بخت نامراد ! ب مانند باختن !
ب مثل بایدی که در گِل امکان نشسته است !

ب مثل بی‌نصیب ماندنم از سیب‌های تو
وقتی که پشت طرح فاجعه، شیطان نشسته است !…

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 16:31  توسط محمد(مشق شب)  | 

سپاس خدای را عزوجل که آفرید هرچه انسان را اشرف مخلوقات
نظر به اینکه در شرف وقوع حادثه بزرگ در طبیعت هستیم و با توجه به ایام شادمانی و سرور
باستانی ایرانی لازم دانسته چندنکتهء ضرورت دار را به عرض شما دوستان برسانم

یکی آنکه با در نظر داشتن اهانت روزنامه های اروپایی به مسلمانان و همچنین
لزوم پیگیری اعتراضات توصیه میگردد که در ایام نوروز از مصرف شیرینی های دانمارکی
و ناپلئونی خودداری شود

دوم آنکه همانطور که میدانید در سال جدید طرح هدفمند شدن مصرف سوخت
اجرا شده و هرکس با ید یک کارت هوشمند سوخت برای خودرویش داشته باشد
پیشنهاد میکنم وقت را غنیمت شمارده و بدون نگرانی از بابت هزینه های سوخت
به مسافرت یا گردش بروید چون شاید در سال آینده به غیر از استفاده از کارت
سوخت باید از کارت اکسیژن نیز استفاده نمایید

سیم آنکه طبق اخبار شنیده  و نشنیده آمریکا قصد حمله به ایران در 6 فروردین
را داشته از  این جهت و با توجه به اینکه این خبر از سوی هیچ رسانه داخلی تایید
نگشته و از طرف شبکه های اهورایی صفت آب میخورد  بهتر است هرچه سریعتر
اقدام به ساخت پناهگاه بر پشت بام های خود نموده زیرا اهداف آمریکا بیشتر
زمینی و زیر زمینی می باشد

و آخری آنکه در نوروز از قلبهایتان مواظبت کنید مخصوصا در مقابل
حرفهای زیبایی که می شنوید مراقب باشید  مراقب چشم های تیز و آسمانی
صداهای دل نشین ودل نواز، شعرهای عاشقانه، برخورد های ناگهانی
توصیف مناظر و طبیعت ، هوا چه خوبه ، ساعت چنده و ... باشید
 
شب و روز خوش 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 17:58  توسط محمد(مشق شب)  | 

مطمئنم که بلدم بمیرم. واسه همین ترسی از تنهایی ندارم.

 

ترس من از تنهایی بقیه‌س. که طاقتشو ندارن. که واسه فرار به همدیگه و

 

 به من رو می‌آرن. که وقتی به من نزدیک می‌شن بیشتر تنها می‌شن.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 17:53  توسط محمد(مشق شب)  | 

بزرگ شدم؟!.......... من حالا بیست و پنج ساله

شدم . خنده دار نیست؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 15:54  توسط محمد(مشق شب)  | 

تولدم مبارک مبارک مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 10:0  توسط محمد(مشق شب)  | 

چهارشنبه آخر عمر

در حال حاضر از میان صحنه ی زیبای چهارشنبه ی آخر سال (به قول صدا و سیما) برای شما گزارش می کنم. مردم مهربان و لطیف کشورمان به خیابان ها آمده اند و با دسته گل های زیبایی مراسم این شب را به جا می آورند. صدای شادی و آهنگ در فضا موج میزند. آجیل چهارشنبه سوری هم فراوان توزیع می شود.
"حاجی، نخودچی ها رو بفرست. منتظریم!"
البته تعداد خیلی خیلی کمی از تماشاگر نماها با خود سلاح حمل می کنند. چند عدد دوشکا و RPG در بین مردم به چشم می خورد. احتمالا برای امنیت جنابعالو (نوعی سیب زمینی) از آنها استفاده می گردد.
البته مسئله پراگماتیسم اصلاح شده نیز کاملا مشهود است: "سلاح مملکت خویش، خسروان دانند." (!)
ماچ و بوسه و چشمک نیز به عنوان چاشنی مورد استفاده قرار میگیرد که توصیه می کنیم در مصرف آن صرفه جویی شود. (به دلایل غیرتی)
آمبولانس ها و آتش نشانی ها کلا بیکار تشریف داشته و در خواب عمیق به سر میبرند و شاید در خواب، پادشاه هفتم را هم خاک نموده و خود سلطنت را به عهده گرفته اند. البته گهگاهی صدای آژیر از این ماشین ها به گوش میرسد که بنا به دلایلی برای بردن کباب از آن استفاده می کنند. (منظور از کباب نوعی غذاست، نه نوعی انسان!) به زبان بیگانه، به این عمل، دلیوری سرویس (Delivery Service) گفته می شود.
دختران هم هنر نمایی می نمایند و سه کیلو [واحد جرم] دینامیت را زیر پای بنده متلاشی می گرداند.
شما احساس نکرده اید که من خیلی مهربان تشریف فرما شده ام؟
دو بال بر روی پشت و حلقه ای بر روی سرم مشاهده نمی شود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 18:57  توسط محمد(مشق شب)  | 

  تولد تولد تولدم مبارک      برم شمعها رو فوت کنم که صد سال زنده باشم  

                             

                            عطر و گلاب بپاشید تو کوچه اب بپاشید

                               من ۳ روز دیگه به دنیا میام

 

 تولد همه اونایی که تو ۲۶ اسفند به دنیا اومدن مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 13:49  توسط محمد(مشق شب)  | 

مدتی هست که به علت نزدیک شدن به عید کارم بیشتر و بیشتر شده تا جایی که از ۸ ساعت به ۱۲ ساعت و از اون هم به ۱۵ ساعت در روز رسید.

یعنی عملا صبح میام پشت میزم و بعد از شام میرم بیرون و حتی یک خط کتاب و روزنامه هم نمی تونم بخونم چه برسه به کارهای دیگه .

امروز صبح وقتی با بدبختی از خواب بیدار شدم و به طرف محل کار می اومدم داشتم فکر می کردم که ما انسان ها ۲ دسته هستیم . یکی اونهایی که زندگی می کنن تا کار کنن و دیگری اونهایی که کار می کنن تا زندگی کنن . و من دارم کم کم به دسته اول می پیوندم .

ما آدم ها انقدر از واقعیت دور شدیم که نمی دونیم زندگی واقعی یعنی چی ؟ و فقط می دویم و می دویم و می دویم ولی نمیدونیم تا کجا باید (ومی خواهیم ) بدویم ؟ از کجا به بعد زندگی خواهیم کرد . چقدر پول برای زندگی لازم داریم و مهم تر از همه آیا فکر می کنید که انسانها برای این آفریده شده اند که فقط کار کنند تا بمیرند ؟

 اگر واقعا فکر کنید که ما چرا آفریده شده ایم و آیا این راهی که برای مردن انتخاب کردیم صحیح هست  یا نه حتما به حقانیت این راه شک خواهید کرد.

به هر حال من  اعتقادی به این روش مردن ندارم و  هیچوقت تبدیل به یک ماشین نخواهم شد از هفته دیگه هم که تقریبا عید میشه دوباره بر میگردم به وضعیت عادی و دوباره به راه خود می روم  .

اصلا شاید این فشار کاری سالی یک ماه برای من خوب باشه که بتونم سالی یک ماه زندگی آدم های این مدلی رو امتحان کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 19:5  توسط محمد(مشق شب)  | 

همه مردم اشتباه می کنن ! يکيش هم من !!!

 

دلم می‌خواهد کسی برای دل من سه تار بزند...


و دلم سه تار بزند...


چه قدر دلم می‌خواهد که...


دلم بزند.

.......................................................................................................

همه احساسم رو ريختم اينجا !

اونجا که تو ميبينی نه ها !

 

اينجا که فقط من ميبينم !

 

حالا هر روز كه ميرم بيرون ، بي احساس ميرم !

 

اگه خوب به رفتارم دقت كني ،

 

مي فهمي كه خيلي عوض شدم !

 

حتي ديگه نقشي هم بازي نمي كنم كه

 

حس كني شادم يا غمگينم !

همينم كه ميبني !

اگه ميبينی رفتارم رو دوست نداری

و ناراحتت می کنه .... :

 از آشنايی باهاتون خوشحال شدم !

به سلامت !

گوت بای !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 19:31  توسط محمد(مشق شب)  | 

عکس هاي احمدي نژاد در حال زدن پنالتي به دروازه بان تيم ملي، توجه شرکت هاي مختلف تبليغاتي را به خود جلب کرد. شرکت هاي نايک، آديداس و چي توز از نورالدين رونالدو ( الفنون سابق) خواستند تا ازعکس هايش براي تبليغات تجاري استفاده کنند. از طرف ديگر زدن گل به ابراهيم ميرزاپور دروازه بان ملي پوش کشور از سوي احمدي نژاد، موجي از سرور و شادماني را در ميان روستائيان نقاط مختلف کشور بوجود آورد. آگاهان در مورد حرکت فريبنده رئيس جمهور که موفق شد با يک چپ روي تاکتيکي چنان نشان دهد که مي خواهد به جناح چپ برود، اما بعد از زدن ضربه هدفش در واقع در جناح راست بود، از وي پرسيدند: آيا قبلا روي اين حرکت تمرين کرده بوديد؟ احمدي نژاد گفت: ها! توي انتخابات همين کار را کرديم و موفق شديم فريب بدهيم و پيروز بشويم. به دنبال زدن گل احمدي نژاد به ميرزاپور، وي پس از گفتگو با احمدي نژاد به گوشه اي از زمين رفت و گريه کرد. آگاهان علت گريه ميرزاپور را پرسيدند. وي گفت: شما بوديد گريه نمي کرديد؟ هم گل زد، هم بعدش با من حرف زد، آبرو برام نگذاشت.

رهبران جهان شيرينکاري مي کنند

همزمان با پخش تصاوير بازي فوتبال احمدي نژاد، که از ديد کليه علاقمندان يک شيرينکاري بسيار جالب بشمار مي آمد، کونداليزا رايس نيز اعلام کرد که تصاوير تمرينات ژيمناستيک خودش را از تلويزيون فرانسه پخش مي کند. پوتين نيز قرار است تصاوير مسابقات جودو خود را منتشر کند. از سوي ديگر جرج بوش نيز قرار است با لورا بوش به نمايش پاتيناز بپردازند. ظاهرا قرار است از اين به بعد يک المپيک سران نيز برگزار شود و شيرينکاري هاي ورزشي رهبران جهان در آن به نمايش دربيايد. احمدي نژاد قول داده است بزودي در شيرينکاري بعدي دست هايش را از پشت به هم قفل کند و شست دستش را به مچش برساند.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 13:21  توسط محمد(مشق شب)  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 12:11  توسط محمد(مشق شب)  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.


انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 11:37  توسط محمد(مشق شب)  | 

از روح مرده بدم نمیاد ٬  

                        اما از روح نیمه مرده

                                                متنفرم.                                  

    (فرنی و زویی/جی.دی.سلینجر)

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 11:25  توسط محمد(مشق شب)  | 

اگه از عشق میشد قصه نوشت میشه از عشق تو گفت

جغد بارون‌ خورده‌اي‌ تو كوچه‌ فرياد مي‌زنه‌
زير ديوار بلندي‌ يه‌ نفر جون‌ مي‌كنه‌
من‌ اسير سايه‌هاي‌ شب‌ شدم‌
شب‌ اسير تور سرد آسمان‌
پا به‌ پاي‌ سايه‌ها بايد برم‌
شب‌ به‌ شب‌ تا مرز تاريك‌ جنون‌
دلم‌ از تاريكي‌ها خسته‌ شده‌
همه‌ي‌ درها بروم‌ بسته‌ شده‌

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 11:22  توسط محمد(مشق شب)  | 

این شعر یکی از قشنگترین شعرهای شهیار قنبریه
مرا در تنش غسل تعمید داد
به من اسم شب اسم خورشید داد

برای تمام نفسهای من شعر گفت
مرا از ته خاک بیدار کرد
مرا شستشو داد آغاز کرد
مرا خط به خط خواند تکرار کرد
شکار همه لحظها را به من یاد داد
برای من از شاخه برگی جدا کرد و گفت
جنگل شو شاعر
من از ارتفاع تـر, کاغذ و جوهر و عشق جاری شدم
شبی کفشم از گنگ تر شد
به من یاد داد ارتفاع تـر, گنگ را در ته خواب,گنگ,سفر گم کنم
به من گفت:گم باش و پیدا که از سایه ها آفتابی تری

من و سایه را دوخت بر لاله
با لاله های گلایه
من و سایه رابرد تا پشت رمز و کنایه
من و سایه رابرد تا آفتابی ترین من
مرا در تمام نفسهای خود شیر داد
به من اسم شب اسم خورشید داد
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 11:18  توسط محمد(مشق شب)  | 

دوست دارم؟
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 19:2  توسط محمد(مشق شب)  |