|
مشق شب حکایت مشقهای ننوشته ای است که اکنون مینویسم
|
مراسم تشييع پيكر شهداي سانحه هوايي هواپيماي C-130، صبح پنجشنبه با حضور جمع كثيري از مردم و مسئولان سياسي و نظامي از ميدان سپاه تهران تا مقابل مجلس شوراي اسلامي برگزار شد
|
استاد «منوچهر ، نوذري» آقای خنده ایران در ميان دستهاي مردم آرام گرفت

مراسم تشييع پيكر هنرمند فقيد "منوچهر نوذري" روز جمعه با حضور انبوه مردم هنردوست كشور از محل مركز راديو، واقع در ميدان پانزده خرداد تهران آغاز شد.
نوذري هنرمند باسابقه تئاتر، سينماو تلويزيون روز چهارشنبه به دليل عارضه ريوي و عفونت كليوي در بيمارستان مدرس تهران درگذشت.
رييس سازمان صدا و سيما در اين مراسم، گفت: كساني كه در داخل و خارج از كشور به مردم ايران پشت كردند، درانزوا و عزلت ميميرند، اما نوذري در ميان مردم ماند و بااين شكوه از ميان ما رفت.
"عزتالله ضرغامي"، تصريح كرد: خدمت به مردم، همراه با عزت است و كساني كه با مردم نيستند در انزوا به سر ميبرند.
وي، استقبال گسترده مردم از تشييع پيكر اين هنرمند فقيد را نشانگر، هنردوستي و محبوبيت اين دسته از هنرمندان نزد مردم دانست.
ضرغامي، كار و خدمت براي مردم را منشا خير و شكوفايي در عرصههاي مختلف از جمله هنر عنوان كرد.
نوذري، از پيشكسوتان عرصه بازيگري، دوبلاژ ومجري در عرصه سينما، تلويزيون و تئاتر، فعاليت هنري خود را از سال ۱۳۳۲آغاز كرد.
وياز سال ۱۳۳۸وارد سينما شد و در فيلمهايي چون "امير ارسلان نامدار"، "گوهر شبچراغ"، "خيالاتي" و به تازگي در "چند ميگيري گريه كني" و مجموعه مختلف تلويزيوني مانند "كوچه اقاقيا" نقش آفريني كرده است.
این گزارش از محل تشييع پيكر منوچهر نوذري حاكي است، كه استقبال مردم از اين مراسم، به حدي بود كه جابجايي پيكر اين هنرمند فقيد كشور به سختي صورت مي گرفت.

صدای گلوله می آمد،فریاد فریاد فریاد .
همه فرار میکردند.
ایستاده بودم در وسط همان خیابان شلوغ .
درست در مرکز همه ی تیر اندازی ها .
صدای فریاد و گلوله می آمد.
ایستاده بودم هاج و واج .
کسی پرید جلویم .
دیده بود سرباز ها به طرفم شلیک میکنند.
افتاد .
مرد .
به همین سادگی.
خندیدم .
لاشه اش را با پا تکان دادم .
داد زدم «دیوونه ای پسر»
با چشم دنبال تیر انداز میگشتم.
جمعیت فرار میکردند.
بوی خون را زیر دماغم حس میکردم.
تنها شدم.
همه رفتند.
من ماندم و کوچه .
نشستم .
لاشه ی زیر پایم را چرخاندم.
دستم خونی شد.
خون گرم بود .
لزج بود و خوشرنگ .
صورتش را بر گرداندم .
از دیدن خودم جا نخوردم .
زیر لب گفتم «نگفتم دیوانه ای؟
۱۶ اذر سالروز شهادت ان ۳ اذر اهورایی بر پیروان راهشان تسلیت
تو به من خندیدی
و نمي دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان در پي من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار كنان
مي دهد آزارم
و من اندیشه كنان
غرق این پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما
سیب نداشت...
((حمید مصدق))
اونقدر کار رو سرم ریخته که وقت نمی کنم بی یام کافی نت.
امروز من تشخیص هویت شدم .اونقدر حال داد که نگو. تمام
دستامو جوهری کردن و رو کاغذ ازم اثر انگشت گرفتن.
فعلا بای بای![]()
می خوام حرف بزنم نه از نوع حرفهایی که نشون دهنده تیر تو قلب خورده باشه و نه حرف از سفر نه از اون قصه های عاشقانه نه
لابلای این نوشته ام اشکی ریخته ام ونه اتاقم مثل اتاق بعضی ها هنگام نوشتن پر گلایه یاس شده
دیگه تو نوشته های ما نه غرور پیدا میشه نه التماس و نه اعتماد
قصه هم نیست خاکستر باقیمونده از اتش حقیقتی است هر چند به نظر من حقیقت شیرین ترین مصیبته چقدر این روزها به هم
دروغ میگیم دیگه از حقیقت بین ما خبری نیست با توام با تو که از زندگی ناامید شدی .زندگی بازی زیاد داره اینم یکیش
خدا بزرگه بزرگتر از......